تبلیغات
به روز نامه الكترونیكی درد نیوز اولین سایت حقوق بشر و محیط زیسنت ایران خوش آمدید تاسیس 1379 درد نیوز - خانه ارواح

دنیای وارونه-عجب رسمیه رسم زمونه

خانه ارواح

تاریخ:سه شنبه 28 اردیبهشت 1395-07:56 ب.ظ

سلام، اسم من رابرت است و در لیورپول زندگی می كنم. من در یك خانه ارواح به دنیا آمدم و بزرگ شدم و تمامی اتفاقاتی كه در زیر می خوانید همگی حقیقت دارند. پدر و مادر من كمی قبل از به دنیا آمدنم خانه ای بزرگ خریدند. قیمت این خانه بسیار مناسب بود و از آن جا كه از مدت ها قبل بدون سكنه مانده بود آن را زیرقیمت می فروختند. این كه یك خانه زیبا و قابل سكونت در وسط یك خیابان پر سكنه مدت ها متروك مانده بود جای تعجب داشت ولی پدر و مادرم خیلی زود و با تلاش فراوان آن را آماده زندگی كردند.

بعضی همسایه ها از نزدیك شدن به خانه ما پرهیز می كردند و بعضی هم فقط برای آشنایی با ما به آنجا می آمدند ولی خیلی زود عذرخواهی می كردند و می رفتند. تمام این اوضاع و احوال نشان می داد كه چیزی ترس آور در این خانه وجود دارد. اثاثیه منزل دست نخورده باقی مانده بود.

در طول مدتی كه كسی در آن جا زندگی نمی كرد باد و باران به داخل نفوذ و مبلمان را نمور و خیس كرده بود و در نتیجه مبلمان گران قیمت خانه كاملا فرسوده و پوسیده شده بود. پدر و مادر من اغلب احساس می كردند هوای خانه ناگهان سرد و موهای سرشان بدون دلیل قابل ذكری سیخ می شود. گاهی اوقات ابزار پدرم مثل پیچ گوشتی، سیم چین و... ناپدید می شدند و اثری از آنها یافت نمی شد. فكر می كنم این موضوعات آنها را دیوانه و از ماندن در آن خانه دلسرد می كرد ولی آنها آنجا ماندند. مدتی بعد پدر و مادرم مبلمان را بیرون بردند و شكستند و آنها را سوزاندند ولی وسایل دیگر تقریبا قابل استفاده بودند. یك گنجه كشودار در یكی از اتاق ها بود كه هیچ كس تا به حال نتوانسته بود در آن را باز كند. پدرم آن را هم بیرون برد و با چكش و اهرم شكست وقتی كشوها باز شدند، آنها دیدند وسایلی كه در خانه گم شده بودند همگی در آن كشوها هستند از جمله آن وسایل پرده كوچكی بود كه قبل از شكستن گنجه مادرم آن را گم كرده بود.
_ _ _
مدتی بعد وقتی خانه كاملا از حالت متروكه درآمد و به منزلی مسكونی بدل شد من به دنیا آمدم و اتاق خواب جلویی را به من اختصاص دادند. این اتاق هیچ فرقی با اتاق های دیگر نداشت ولی این امتیاز را داشت كه من در آن با ارواح هم نفس بودم. والدینم در اتاقم آیفون كار گذاشته بودند تا صدای گریه مرا بشنوند.

كمی بعد از تولد من صداهای قدم های سنگینی از اتاق من شنیده می شد و بوی عطر شمع های سوزان در فضا می پیچید. كم كم صدای جدیدی نیز به آن اضافه شد. صدای آواز یك زن مسن كه از آیفون اتاق می آمد. پدرم از این صدا به شدت می ترسید ولی مادرم به سرعت به طبقه بالا می دوید تا آن زن را ببیند ولی هیچ وقت موفق به این كار نشد. این صدا به طور مرتب شنیده می شد و فكر می كنم والدینم به آن عادت كرده بودند. خانه ما خانه زیبایی بود ولی همه، داستان هایی از ارواح از آن نقل می كردند.

یكی از منتقدان سرسخت این داستان ها مادر بزرگ مادری من بود ولی بالاخره یك روز داستانی از ارواح برای او هم رخ داد.
عید كریسمس سال 1970 یا 1971 بود و هر دو مادربزرگ هایم به خانه ما آمده بودند. از آنجا كه اتاق قدیمی من عوض شده بود مادرم دوباره مرا به همان اتاق خواب بدو تولدم فرستاد تا اتاق جدیدم را برای مادربزرگ ها آماده كند.

یادم می آید كه من نمی خواستم به اتاق خواب قدیمی بروم و می گفتم آن جا برای آن خانم است و من نمی خواهم پیش او بخوابم. مادربزرگم به حرف من خندید و گفت: (این حرف ها چیه. اصلا من خودم به آنجا می روم تا بفهمی تمام این حرف ها خرافات است.) ولی در یكی از شب های كریسمس مادربزرگم اتفاق جدید و ترسناكی را تجربه كرد. آن شب وقتی می خواست لباس هایش را عوض كند و بخوابد ناگهان در باز شد و زن مسنی به داخل رفت.

او به مادربزرگ نگاهی كرد و گفت: (سلام امی عزیزم (نام مادربزرگ امی است.) خیلی وقت است تو را ندیده ام.) مادربزرگ از دیدن زنی كه حدس می زد مرده است به شدت ترسید و از اتاق فرار كرد.
بعدها معلوم شد آن زن صاحب قبلی خانه بوده كه در اثر یك سانحه تراژیك در خانه جان خود را از دست داده است. سال بعد خواهرم به دنیا آمد. دوباره صداهای پا از طبقه بالا و بوی شمع های سوزان در خانه پیچید ولی نه به شدت گذشته. انگار روح خانه هم به بودن ما عادت كرده بود. چند سال گذشت و من یك روز آن (خانم) را دیدم.

آن موقع من یك نوجوان بودم و به اتاق تازه سازی كه قبلا جزو خانه نبود نقل مكان كرده بودم و از پلكان چوبی كه بیرون از خانه بود به داخل می رفتم. آن شب تازه داشت چشم هایم گرم می شد كه صدایی شنیدم. صدای قدم های كوتاهی بر روی فرش. می دانستم در اتاق تنها نیستم ولی مطمئن بودم صدای غژ غژ پلكان چوبی را نشنیده ام. در تاریك روشن اتاق می توانستم زنی را ببینم كه با لباس بلند درست دم در اتاق ایستاده است. او پیر بود و خیلی آرام حركت می كرد. عجیب است كه نترسیدم ولی باید اعتراف كنم كه تا صبح دیگر نتوانستم بخوابم.

من هرگز درباره آن اتفاق با كسی حرف نزدم ولی بعدها دریافتم تقریبا در همان زمان پدرم هم آن خانم را دیده بود ولی چیزی نگفت. او می گوید: (من روی مبل راحتی دراز كشیده بودم و استراحت می كردم. ناگهان در كمد باز شد و زنی مسن با موهایی وزوزی از آن جا بیرون آمد و مستقیما به آن طرف اتاق رفت. او مثل همه آدم ها واضح و واقعی به نظر می رسید.) وقتی پدر مشخصات چهره او را به زنان مسن همسایه داد آنها همگی گفتند او صاحبخانه قبلیآنجا بوده است.
_ _ _
الان دیگر من و خواهرم ازدواج كرده ایم و خواهرم یك بچه كوچك به نام (لوسی) هم دارد. او در خانه مادرم زندگی می كند و اتاق بچه او همان اتاق كودكی من است. هنوز هم همان صداهای پا و بوی شمع از آن جا می آید. تنها چیزی كه اضافه شده صدای ضربه هایی است كه راس ساعت هشت و ده دقیقه و كمی پس از ساعت یازده شنیده می شود.
این صداها گاهی حتی بچه را از خواب بیدار می كند. یك شب كه به مهمانی رفته بودیم خواهرم پرستاری برای نگهداری فرزندش گرفت. این پرستار هیچ اطلاعی از سابقه خانه و داستان های ارواح مربوط به آن نداشت.
همه ما به مهمانی رفتیم و دیر وقت بازگشتیم وقتی به دم خانه رسیدیم پرستار را دیدیم كه وحشت زده روی پلكان جلویی خانه ایستاده است. وقتی علت را از او پرسیدیم، گفت: بعد از این كه صدای چند ضربه شنیده شد، لوسی بیدار شد و گریه كرد. ناگهان صدای زنی از آیفون به گوش رسید كه می گفت: (آرام باش. آرام باش لوسی عزیز من.) پرستار بیچاره آنقدر ترسیده بود كه حتی یك لحظه هم نمی توانست در آن خانه بماند.در قسمتی از خانه ما در پاگرد طبقه اول همیشه یك نقطه سرد وجود دارد. وقتی از آن جا عبور می كردم از سرما می لرزیدم و موهایم سیخ می شد و با خود می گفتم حتما اینجا ارتباطی با روح آن زن دارد. وقتی بیست و دو یا بیست و سه ساله شدم مادرم چیزهایی از آن زن گفت. او می گفت در سال آخر زندگی این زن، مردم به او تهمت ننگینی زدند.
پسر جوان زن به خاطر این حرف و حدیث ها از مادرش جدا شد و به كشور دیگری رفت و زن از شدت ناراحتی خود را در قسمتی از خانه حلق آویز كرد. فكر می كنم حالا دیگر می دانم كه او كجا این كار را كرد.

نظر یادت نره



چرا ارواح روی زمین می مانند؟

روحی كه بر روی زمین است هنوز كاملا از این دنیا جدا نشده و هنوز به دنیای دیگر، بهشت، برزخ و یا هرنام دیگری كه بر آن بنهیم سفر نكرده است. این ارواح روی زمین می مانند و خیلی وقت ها باعث می شوند ما روح ببینیم. دلایل این اتفاق گوناگون است. بعضی از این دلایل پیچیده و فقط مختص یك روح خاص است و بعضی دیگر ساده و قابل فهم می باشند. در اینجا چند دلیل شایع ماندگار شدن ارواح بر روی زمین را برمی شمریم:
برخی از ارواح درون یا نزدیك محل مرگ خود باقی می مانند. این حالت به ویژه زمانی رخ می دهد كه آن شخص به طور ناگهانی و غیرمنتظره از دنیا رفته باشد. این ارواح در حالتی از سردرگمی به سر می برند و گویی نتوانسته اند بپذیرند كه مرده اند. آنها در آن منطقه باقی می مانند و همیشه سعی دارند با كسانی كه آن اطراف هستند ارتباط برقرار كنند این نوع ارواح ممكن است در همه جا یافت شوند.

گاهی روح می فهمد كه مرده است و باید زندگی جدیدی را خارج از دنیای ماده آغاز كند، ولی به دلایل مختلفی همچون ترس از پایان زندگی و موجودیت، ترس از ناشناخته ها، ترس از به جهنم رفتن و یا به خاطر اعمال گذشته مورد قضاوت قرار گرفتن، خود نمی خواهند به آن دنیا بروند. این روح ها به خاطر ترس خودشان در این دنیا گرفتار می شوند.
پیام ارواح
ارواح دیگر در زمین می مانند تا كارهای نیمه تمام خود را به اتمام برسانند. آنها می خواهند مطمئن شوند كه عزیزانشان مشكل نخواهند داشت یا می خواهند پیغامی به آنها بدهند. این ارواح اغلب قصد ندارند برای مدتی طولانی در اینجا بمانند و وقتی به هدف خود رسیدند به سرای باقی می شتابند. ولی از آنجا كه زندگان نمی توانند پیغام های مردگان را به راحتی بگیرند و درك كنند، اقامت آنها در این دنیا طولانی می شود.
گناه هم می تواند دلیل این موضوع باشد. شاید این ارواح فكر می كنند عضو خوبی برای خانواده نبوده اند و زودتر از آنكه باید آنها را ترك كرده اند. به همین دلیل است كه خیلی ها معتقدند روح كسانی كه خودكشی می كنند یا به خاطر كار غلط خودشان مثل سهل انگاری، مصرف الكل یا اعتیاد از دنیا رفته اند در دنیا گرفتار می شود. آنها به خاطر كار خود احساس گناه می كنند.

ما زندگان هم ممكن است ارواح را پیش خود نگه داریم و به آنها اجازه رفتن ندهیم. در این حالت روح فرد از دست رفته به خاطر عشق و علاقه ما و عدم تمایلمان به ترك او در زمین سرگردان می شود تا روزی كه ما بتوانیم با رفتن او كنار بیاییم. این بیشتر در حالتی رخ می دهد كه شخص از دست رفته بدون مراسم تشییع و تودیع و بدون سوگواری مرده باشد. زندگان در این حالت احساس گناه دارند و احساس می كنند كاری برای او انجام نداده اند و حرفی را نزده اند و همین موضوع سبب می شود كه روح در اطراف ما بماند.

نظر یادت نره



ماجرای عجیب حضور جن ها در واقعه عاشورا

هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود.
در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری  می اید. زعفرجنی گفت :(( کیست که در وقت شادی ، گریه می کند؟!)) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید .آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، در  حین رفتن به آن شهر  ، عبور ما به رودفرات افتاد که عربها به ان نواحی نینوا می گویند .  ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان اقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا ما را یاری دهد ؟!)) و نیز شنیدم که اهل و عیال آن بزرگوار ، فریاد العطش العطش بلند کرده بودند . وقتی که این واقعه ناگوار  را مشاهده کردیم فی الفور خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر نماییم که اکنون پسر رسول خدا (ص) را به شهادت  می رسانند .))

به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید ، تاج شاهی را از سر خود بر داشت و لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد و طوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین آماده کرد وهمگی با عجله به سوی کربلا حرکت نمودند . خود زعفر گفته است : (( وقتی که ما وارد زمین کربلا شدیم ، دیدیم که چهار فرسخ در چهار فرسخ رالشکریان دشمن فراگرفته است ، بعلاوه صفهای فرشتگان زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف، ملک نصر با چندین هزار فرشته از  طرف دیگر ، جبرئیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف ، ودر یک طرف دیگر  اسرافیل ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) ، فرشته ی دریاها ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب و... هر یک با لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر ( علیهم السلام ) از ادم تا خاتم همه صف کشیده ، مات و متحیر مانده بودند . تمام موجودات و حقیقت کل اشیا در کربلا بودند و همگی گریان . چه کربلا و چه غوغائی .خاتم پیامبران ( ص ) آغوش  خود را گشوده و به امام حسین علیه السلام می فرمود:(( پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به راستی که مشتاق تو هستیم .))
حسین بن علی علیه السلام یکه و تنها در میان میدان  با زخمها و جراحات فراوان ، پیشانی شکسته، با سری مجروح، با سینه ای سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود  و در هر نفسی که میکشید  ، از حلقه های زره خون می چکید اما اصلا" توجهی به هیچ گروهی از ان فرشتگان نمی کرد به من هم کسی اجازه نمی دادتا خدمت ان حضرت برسم  .
همانطور که از دور نظاره میکردم ودر کار ان حضرت حیران بودم ،ناگهان دیدم که اقا امام حسین  علیه السلام سر غربت از نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا .در این هنگام   همه فرشتگان به سوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم : من با نود هزار جن به یاری شما امده ام . اگر بخواهی تمام دشمنانت را قبل از اینکه از جای خود حرکت کنی نابود میسازیم . حضرت فرمود : ای زعفر زحمت کشیدی ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد .اما لازم نیست که زحمت  بکشید ،شما برگردید .عرض کردم : قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟!  حضرت فرمود :  خداوند چنین نخواسته است و باید به لقای حضرت دوست برسم  . اگر من در جای خود بمانم  خداوند بوسیله چه کسی این مردم  نگونبخت را مورد  امتحان قرار دهد ؟ و چگونه از کردار زشت خود آگاه خواهند شد و..........
جنیان گفتند : ای حبیب خدا و ای فرزند حبیب خدا ! به خدا سوگند اگر اطاعت از تو لازم و مخالفت با تو حرام نبود ، سخنت را قبول نمی کردیم  و تمام دشمنانت را پیش از دستیابی به تو از میان می بردیم . حسین بن علی علیه السلام فرمود : به خداوند سوگند که ما بر این کار از شما جنیان تواناتریم  ولی باید حجت بر مردم تمام شود  تا (( آنکس که گمراه می شود با دلیل گمراه شود و انکس که هدایت می شود  با دلیل هدایت شود .))
من (زعفر ) به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم  .وقتی که ما جنیان به محل خود رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کردیم . مادرم به من گفت : پسرم چه میکنی ؟! کجا رفته بودی که اینچنین ناراحت بر گشتی ؟!
گفتم :مادر ! پسر ان بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی است که من رفتم تا یاریش کنم اما ان حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود ، باز گشتم  .مادرم  وقتی که سخنان را شنید ، گفت : ای فرزند ! تو را عاق می کنم . من فردای قیامت در جواب مادرش حضرت فاطمه (س )  چه بگویم ؟! زعفر گفت : مادر ! من خیلی ارزو داشتم تا جانم را فدای انحضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود . مادرم گفت : ((بیا برویم ، من همراهت می آیم . مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت سرش ، دوباره به سوی کربلا حرکت کردیم  . )) و هنگامی که به انجا رسیدم ، از لشکریان کفار صدای تکبیر شنیدم  و چون نگاه کردیم ، دیدیم  که سر مبارک و درخشان اقا امام حسین علیه السلام  بالای نیزه است و دود و آتش از خیمه های حرم بلند است . مادرم  خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام رسید اجازه خواست تا با دشمنان آنان بجنگد  ولی ان حضرت اجازه نداد و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها  اطفال ما را مواظبت کنید تا از بالای شتران بر زمین نخورند .))
در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا حضرت سجاد علیه السلام  آنان را مرخص فرمود .

 زعفر آمد با   سپاه  بی شمار  
در حضور آن ولی کردگار 
ایستاد  از   دور   با صد احترام
 کرد با سلطان مظلومان سلام 
عرض کرد ای خسرو دنیا و دین 
بنده ی درگاه ، زعفر را ببین
هست حاضر زعفرت با این سپاه 
بهر یاری ای غریب بی پناه
اذن  فرما   بر    سپاه   جنیان  
تا بگیرند داد  تو  از  کوفیان 
لشکر جن هست از جان یاورت  
اذن ده گیرند  خون اکبرت 
این فرات از چه به رویت بسته اند  
اهل بیتت از عطش دل خسته اند 
اذن ده   بر    لشکر حق   از کرم 
تا رسانند آب بر اهل حرم 
ذاکرا  رو   در     پناه      شاهدین 
تا شود نام تو  تاج الذاکرین

 نظر یادت نره!




اطلاعاتی در مورد جن

سوال :جن ومحل زندگی انها واین كه ایا رو مادیات تاثیر میگذارندیانه توضیح دهید؟وقیافه انها هم بگویید. 

 پاسخ :

با سلام دوست محترم.

جن موجودی است كه مبدأ آفرینش آن آتش می‌باشد، پیش از انسان آفریده شده و مانند انسان دارای تكلیف است. دارای شعور و اراده است و موجودی لطیف است كه از دید انسان پنهان است.
بعضی از آن ها مؤمن و برخی كافر هستند و در آخرت مبعوث شده و به سزای اعمالشان می رسند مرحوم طبرسی در مجمع البیان می فرمایند: جن موجودی است دارای جسمی نامرئی كه اشكال بر خلاف آدمیان و فرشتگان دارند زیرا انسان از خاك و جن از آتش آفریده شده است.
علامه مجلسی نیز می فرمایند: در میان مسلمین اختلافی نیست كه جنیان اجسامی لطیفند كه گاهی به چشم آدمیان می‌آیند و دارای حركاتی سریع می‌باشند و بر كارهای سخت و سنگین توانمندند و بسا خداوند جهت مصلحتی آنان را به اشكال و صوری گوناگون درآورد، یا اینكه خداوند چنین قدرتی به آن ها داده كه به هر شكل بخواهند درآیند. و به قول صاحب مقاصد، آنان اجسام هوایی لطیف می باشند كه برخی از آن ها كافر و برخی مطیع و برخی عاصیند.(بحارالانوار، 63/283)
آیات متعددی از قرآن حقایقی درباره جن را بیان كرده‌اند. از جمله؛
جن قبل از انسان و از آتش آفریده شده است.(سوره حجر، آیه 26 و 27)
جن نیز مانند انسان برای عبادت آفریده شده.(زاریات/56)
جن هم مبعوث می‌شود و در دنیا رسولانی آن ها را به راه راست هدایت می كنند... (انعام/ 130)
و.... هفتاد و دومین سوره قرآن نیز سوره جن است كه مطالبی را درباره آن ها بیان می كند در داستان ملكه سبا نیز آمده است هنگامی كه سلیمان علیه السلام پرسید چه كسی می تواند تخت ملكه سبا را برای من بیاورد، عفریتی از جن گفت من آن را برایت می‌آورم قبل از اینكه از جایت برخیزی.(نمل / 39)
بنابراین در عالم ماده هم دارای اثر هستند.
موفق باشید.


عکس هایی بی نظیر از دنیای جن و ارواح

۱- عکسی از یک روح که در حال پایین آمادن از راه پله های یک منزل متروکست

۲-عکسی از یک روح که در حال بیرون آمدن از ماشین بعد از چنددقیقه از تصادف

۳-افرادی که برای گرم کردن محیط آتش روشن کردن و با منظره ای روبرو شدن که جنی در دل آتش وجود داره

۴-عکس جن معروف که در یکی از غار های امارات متحده ی عربی پیدا شد

۵-این عکس بعد از چاپ پخش شده که در اون زنی که در علامت فلش قرار داره بدون پاست

۶-عکسی که خیلی از دانشمندا رو متحیر کرده که دوربین متحرک در یک اسایشگاه روانی در استرالیاست

 

۷-شبح یا روحی که در طی روز به چشم چندین نفر در جنگل های آمازون دیده شده

نظر یادت نره



ژ"
نظرات() 
http://tinyurl.com
جمعه 17 خرداد 1398 09:13 ق.ظ
I am actually thankful to the holder of this web site who has shared this impressive paragraph at
at this time.
Klefer
پنجشنبه 9 خرداد 1398 02:58 ب.ظ
Hi there, for all time i used to check web site posts here in the early hours in the daylight, because i enjoy to find out more and more.
tinyurl.com
پنجشنبه 9 خرداد 1398 01:16 ب.ظ
Hi there i am kavin, its my first time to commenting anyplace, when i read this post i thought i
could also create comment due to this sensible article.
tinyurl.com
شنبه 4 خرداد 1398 11:23 ب.ظ
Its like you learn my thoughts! You appear to grasp a lot approximately this, such as
you wrote the ebook in it or something. I think that you can do with
a few p.c. to power the message home a bit, however other than that, that is fantastic blog.

A great read. I'll certainly be back.
http://tinyurl.com/yxhuv84f
چهارشنبه 1 خرداد 1398 12:34 ق.ظ
Today, I went to the beach with my children. I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell
to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched
her ear. She never wants to go back! LoL I know this is totally off topic but I had to tell someone!
tinyurl.com
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 06:02 ب.ظ
Informative article, totally what I was looking for.
bit.ly
شنبه 28 اردیبهشت 1398 11:57 ق.ظ
Generally I do not read article on blogs, but I wish to say that
this write-up very compelled me to try and do it!
Your writing style has been surprised me. Thank you, very great post.
http://tinyurl.com/y6amsexp
شنبه 28 اردیبهشت 1398 06:14 ق.ظ
Generally I don't learn article on blogs, but I wish
to say that this write-up very compelled me to check out and do so!
Your writing style has been amazed me. Thanks, quite great post.
http://tinyurl.com
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 02:26 ق.ظ
Hi friends, its enormous piece of writing on the topic of teachingand
completely defined, keep it up all the time.
tinyurl.com
شنبه 21 اردیبهشت 1398 03:05 ب.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in fact was a amusement account it.
Look advanced to far added agreeable from you!
By the way, how can we communicate?
Daniel Dantas
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 07:36 ب.ظ
Hi my loved one! I want to say that this article is
amazing, nice written and come with approximately all
important infos. I would like to see extra posts like this .
mojang minecraft download
سه شنبه 17 اردیبهشت 1398 05:28 ب.ظ
Greetings! Very useful advice within this post!
It is the little changes that produce the largest changes.
Many thanks for sharing!
Anh
شنبه 14 اردیبهشت 1398 10:09 ق.ظ
Good way of explaining, and good piece of writing to obtain information on the topic of my presentation focus, which i am going to convey in academy.
tinyurl.com
شنبه 14 اردیبهشت 1398 05:00 ق.ظ
Hi! I just wanted to ask if you ever have any trouble with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing many months of hard work due to no data backup.

Do you have any methods to stop hackers?
tinyurl.com
جمعه 13 اردیبهشت 1398 12:28 ق.ظ
I believe what you composed made a great deal of sense.

However, consider this, what if you composed a catchier post title?
I ain't suggesting your content isn't good., but what if you added a post title that grabbed folk's attention? I mean درد نیوز - خانه ارواح
is kinda vanilla. You ought to look at Yahoo's home page and watch how
they write post titles to grab viewers to open the links.

You might add a related video or a picture or
two to get people excited about everything've
got to say. Just my opinion, it could bring your posts a little bit more interesting.
tinyurl.com
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 07:58 ب.ظ
That is a really good tip especially to those fresh to the
blogosphere. Short but very precise info… Thanks for sharing this
one. A must read post!
Umanizzare
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 06:43 ق.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet visitors,
its really really nice piece of writing on building up new webpage.
http://tinyurl.com/y43hw7pp
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 03:09 ق.ظ
Can you tell us more about this? I'd care to find out more
details.
http://tinyurl.com/yynqbaaw
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398 11:40 ق.ظ
Thanks for sharing your thoughts on خانه. Regards
Kaylene
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398 02:17 ق.ظ
This website was... how do I say it? Relevant!! Finally
I have found something that helped me. Thanks!
Carlos Magno Nunes Barcelos
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 04:52 ب.ظ
Link exchange is nothing else however it is simply
placing the other person's weblog link on your page
at appropriate place and other person will also do
similar in support of you.
Carlos Magno Nunes Barcelos
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 02:00 ب.ظ
Wow, incredible blog structure! How long have you
ever been running a blog for? you make running a blog look easy.
The whole look of your website is great, as neatly as
the content material!
tinyurl.com
شنبه 7 اردیبهشت 1398 04:13 ق.ظ
I'm amazed, I have to admit. Rarely do I encounter a blog that's
both equally educative and entertaining, and let me tell you, you have hit the nail on the head.
The issue is an issue that not enough men and women are speaking intelligently about.
Now i'm very happy I found this during my search for something relating to this.
Kléber Leite
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 03:25 ق.ظ
I got this web page from my pal who informed me regarding this web site and now this
time I am browsing this web page and reading very informative articles here.
tinyurl.com
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 01:09 ق.ظ
This website was... how do you say it? Relevant!!
Finally I have found something that helped me. Many thanks!
tinyurl.com
یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 10:55 ب.ظ
Hello there, You've done a great job. I will definitely digg it and personally recommend to
my friends. I'm confident they'll be benefited from this site.
Charles
یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 06:21 ب.ظ
Hi, i read your blog occasionally and i own a similar one
and i was just curious if you get a lot of spam remarks? If so
how do you prevent it, any plugin or anything you can recommend?
I get so much lately it's driving me insane so any help is very much appreciated.
http://tinyurl.com/
یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 03:40 ق.ظ
If you want to grow your experience only keep visiting this site and be updated with
the latest information posted here.
Elisabeth
چهارشنبه 28 فروردین 1398 04:57 ب.ظ
Helpful information. Lucky me I found your website accidentally, and I'm shocked why this coincidence didn't came about in advance!
I bookmarked it.
tinyurl.com
جمعه 16 فروردین 1398 08:04 ق.ظ
This is really interesting, You're an overly skilled blogger.
I have joined your rss feed and look forward to in the hunt for more of your great post.
Also, I have shared your site in my social networks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30


Admin Logo
themebox Logo