به روز نامه الكترونیكی درد نیوز اولین سایت حقوق بشر و محیط زیسنت ایران خوش آمدید تاسیس 1379 درد نیوز - دلنوشته مربی عاشق

دنیای وارونه-عجب رسمیه رسم زمونه

دلنوشته مربی عاشق

تاریخ:چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397-04:30 ب.ظ

مربی عاشق

در خواب عمیقی بودم که صدایی امد صدایی چون صدای بلبل و گنجشکها با این صدای دلنشین از خواب بیدار شدم و به دنیای حقیقی باز گشتم در بین هیاهوی صدای گنجشکها و بلبلها ،یادم امد که من دیشب خوابی دیدم ، کمی فکر کردم ان خواب یادم امد ، در خواب داشتم دلنوشته ای می نوشتم ، دفتر و قلمی برداشتم وشروع کردم به نوشتن .....

 

عمری بود که در این کره خاکی احساس دلتنگی و تنهایی میکردم ، انگار همیشه کوله باری از غم و ناامیدی روی شانه هایم سنگینی میکرد ،مثل مرغ پرکنده خودم را به در و دیوار می زدم تا شاید راهی برایم باز شود ، راهی که با ان بتوانم به ارامش برسم ، در اوج نا امیدی ها مسافرم مرا با مکانی مقدس اشنا کرد و این برای من یک موهبت الهی بود ، سفر خودم را اغاز کردم و در لژیون همسفران عشق قرار گرفتم خوب به یاد دارم روز های اولی را که به کنگره میرفتم ، این قدر منیت و تکبر داشتم ده با خودم میگفتم من برای چه باید اموزش بگیرم و این مسافرم هست که معتاد است و باید درمان بشود ،من که ادم زرنگ و دانایی هستم و نیازی به این کلاسها ندارم . مدتی گذشت و من هر هفته باید سی دی مینوشتم و در لژیون مشارکت میکردم با نوشتن هر سی دی متوجه شدم چه قدر در اشتباه بودم و مثل این که خودم بیشتر نیاز به اموزش گرفتن دارم خلاصه با هر سی دی که مینوشتم گره ای از مشکلات زندگیم و یا خودم باز میشد و من هر روز شاد تروپر انرژی تر میشدم ولی در اثر نا خالصی هایی که داشتم و حسهایم که بسته بود متوجه نمیشدم که من به کجا میروم مدتی گذشت تا متوجه شدم که  خداوند مرا در کلاسی به نام عشق ثبت نام کرده و قرار است در این کلاس محبت بلا عوض را یاد بگیرم . در سفر دوم بودم که گاهی اوقات با خودم میگفتم دیگر ادامه نمیدهم ولی انگار صدایی از درونم میگفت : طاهره چه زود خسته شدی تازه اول راه است عجله نکن و کمی صبر داشته باش به حرفهایش گوش بده و اموزشهایش را کاربردی کن تا خودت بفهمی در گذشته کجای کارت اشتباه بوده وچه اشتباهاتی مرتکب شده ای که باعث شده زندگیت به این روز بیفتد تو باید حرکتی نو اغاز کنی ،نباید در سکون بمانی . نمیدانم چه طور شد که من دیگر نتوانستم ادامه ندهم  انگار هر روزه دوشنبه بیشتر اشتیاق به رفتن داشتم مثل این که با سیمی نامریی به کنگره وصل شده بودم ،با خودم گفتم تا ان جایی که خداوند یاریم کند ادامه میدهم و شروع کردم به حرکت ، قبل از این که راه بیفتم کسی که بلد راه بود به من گفت اول به پیام سفر اول و دوم خوب توجه کن ببین چه میگوید اگر در صراط مستقسم باشی دیر به مقصد می رسی ولی سالم و کامیاب می رسی و سفری که در پیش داری هم سخت است و هم سهل و تو نباید سر مست شوی بلکه باید محکم و قوی به راهت ادامه بدهی،انگار او تاریکی هارا تجربه کرده بود و این مسیر را طی کرده بود از کلام و نگاهش معلوم بود خودش به وادی عشق قدم نهاده با خودم گفتم باید اورا الگو قرار دهم چگونه او بدون مسافر حرکت کرده و به ارامش رسیده در اسن موقع بود که من هم شروع کردم به حرکت ،باید چهارده راه را می پیمودم و یکی یکی از ابادی ها می گذشتم و اموزش می گرفتم .

به اولین ابادی که رسیدیم از تفکر سالم برایم گفت،تازه ان موقع متوجه شدم که من بیشتر کارهایی که انجام داه ادم بدون تفکر بوده است.

به وادی دوم رسیدیم از نا امیدی برایم گفت او همچنان راه را می پیمود و بعد از خویشتن خویش و از نفس گفت تا اینکه ،رسیدیم به ابادی پنجم سرزمین بسیار زیبایی بود کمی در ان متوقف شدم ، نه اینکه بخواهم ادامه ندهم نه به خاطره اینکه مطالبش زیاد ولی در عین حال بسیار اموزنده بود و مرا به فکر فرو می برد و بعد گفت : طاهره باید یاد بگیری به فرمان هایی  که عقلت به تو می دهد چشم بگویی و به دستوراتی که نفس اماره به تو می دهد نه بگویی ،باید از سخن به نقطه عمل حرکت کنی،ان موقع خودت می بینی که راه نمایان می شود و تو می توانی بهتر حرکت کنی اوراست می گفت  در طول مسیر حرکتمان کم کم راه روشن شد و من توانستم با کمک و یاری او از سخت ترین شرایط عبور کنم و کمی خودم را بشناسم و تغییر کنم و به مقصدم که ارامش بود برسم ،در چهره اش و نگاهش ارامش خاصی موج می زد که مرا هر روز بیشتر مجذوب خودش می کرد.

او همیشه از عشق برایم تعریف می کرد و می گفت:عاشق مثل خورشید ،نورش را بلاعوض به هستی می تاباند و هیچ انتظاری ندارد یا می گفت:عاشق را حساب با عشق است با معشوق چه حساب دارد ،زیرا که او عاشق بود من در کلاسش اولین درسی که اموختم محبت کردن بلاعوض بود .

او گرانبهاترین وقت هایش را و بهترین احساسات درونی اش را از من دریغ نکرد،او کسی نبود جز راهنمای بزرگوارم خانم الهه عزیزم ،همان کسی که دست مرا گرفت و مرا از  قعره تاریکی ها به طرف روشنایی ها هدایت کرد .

خدایا ارامش لحظه به لحظه درونم را مدیون ایشان هستم،حال ایا من چگونه می توانم به پاس زحمت هایی که در حقم کشیده اند و تمام مهربانی ها و لطفی که همیشه سرشار از عشق بوده را جبران کنم .

کدامین جمله را می توانم در وصف او بنویسم و از او تقدیر و تشکر کنم ،فقط و فقط می توانم برایش دعا کنم و از خداوند بخواهم که بهترین ها نسیبش کند .

الهه ی عزیزم :اندیشه هایت همچون درختان سر به فلک کشیده بلند و قدم هایت همچون ریشه هایش محکم و استوار باد.





ژ"
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo